ســـــــــــــوز درونـــــــــــــــــــ

دست نوشـــــــــته های یکــــــــــ بسیجی

سلام خدمت همه رفقای گلم

باز یک چند وقتی ما مطلب نذاشتیم بعضیا راشون کج شده

علاقه مندان بیان ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 3:41 توسط A/KH| |

باسلام

نمیزارن ادم ساکت بمونه باید بنویسم این طوری نمیشه

شعری بسیار قشنگ در وصف حال مجموعه خودمان دوستان اصلاح طلب و اصولگرایان حتما بخوانند



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 16:51 توسط A/KH| |

ایندفه میخوام درباره مشکلاتی که اخیرا میبینم و همه دارن گرفتارش شدن صحبت کنم

پس همه بیان ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 19:27 توسط A/KH| |

سلام برهمه دوستان

مطلبی درباره اطاعت از فرماندهی نوشتم دوستان بخوانند ...



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 18:0 توسط A/KH| |
برچسب ها: اطاعت از فرمانده

باسلام خدمت همه رفقای خودم

ببخشین چند وقتی بود که در گیر بودم و حقیقتا وقته کافی برای نوشتن نداشتم...

بگذریم حالا ...

چند وقتی به گوش من چیزهایی رسیده که خواستم اونارو یکم واسه بعضی از رفقا بازشون کنم که خدایی نکرده مطلب رو بد نفهمند و اشتباه براشون جا نیفته خلاصه...

پس لطفا به ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 14:34 توسط A/KH| |

و اما ادم های دورنگ و حقیتا پست و بد بخت...

توی ذهنم داستانی هست از این جور ادم ها که دارن مجموعه رو به سمت و جهت خاصی میبرن که نباید این کارو بکنن...

میخوام از ادم هایی بگم که واسه خودشون گروه درست کردن ...

دقیقا وضعیت داخل رو مثل مملکت ما کردند که یک عده میشا اصول گرا و یک عده میشا اصلاح طلب...!



اونایی که بحث براشون جالب شد و اونایی که به خودشون گرفتن قضیه رو بیان ادامه مطلب.....



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 19:32 توسط A/KH| |
برچسب ها: اقایان اصلاح طلب

به نام خدا

خوب ما اومدیم بلاخره بعداز کمی مشغله ای که داشتیم و البته داریم....

باید خدمت دوستانی که علاقه مند هستن که ببینن  چرا چند وقتی نبودم عرض کنم که درگیر کار و قعطی اینترنت و زدن سایت برای مغازه بودم که البته هنوز دارم روش کار میکنم ...

و اما مطالبی که باید خدمت چندی از دوستانمان عرض کنم.....



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 19:7 توسط A/KH| |
برچسب ها: قانون شکن

روز اول مدرسه بود ،

میشد شوق بچه ها رو حس کرد و میشد فهمید که چه قدر بچه ها از دیدن دوستانشان خوش حال شدند ....

هرکسی در یک جا با چندی از دوستانشان جمع شده بودند و مشغول خندیدن بودن....

چندی دیگر مشغول دویدن بودن و دنبال یک دیگر میکردند....

 زیییییییییینگ،زییییییییییییییییینگ،زییییییییییییییییییینگ



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 16:30 توسط A/KH| |
برچسب ها: همش ادعاولنگای بابالنگ درازودیوارچین وازاین جور حر

کارهای مدیریتی با کلاس باحال مال شما


                      اجرای کارهای سخت کثیف داغونم مال ما...


اونایی که به خودشون گرفتن قضیه رو بیان ادامه مطلب...




ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 16:0 توسط A/KH| |
برچسب ها: همش ادعا ودیوارچین ودماغ پینوکیو و ازاین جورحرفا

نمیدونم چرا بعضی از افراد به طوری رفتار میکنند که انگار بقیه احمق و خود از همه زرنگ تر هستند و از همه جالب تر نوع 

رفتارشان هست با بقیه ....


زمانی که کسی به جایی میرسه و پیشرفتی داره و چیزهای زیادی در اون کار براش به دست می اید باید اخلاص و ایمان خود را در

هر زمان حفظ کند تا دچار دگرگونی نشود ....



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 16:58 توسط A/KH| |
برچسب ها: کارهای ابلهانه و همش ادعا و دیوار چین و ازاین و جو


از نظر من اگه ما داریم تو یک جایه واحدی کار میکنیم باید کارمون هم واحد و یک دست باشه....

ولی نمیدونم چرا ما همه میخوایم تو کار هم ان قلت بندازیم و همدیگر رو بکوبیم تا بسازیم !

تاحلا کدومامون سعی کردیم اشتباهی که از اطرافیامون میبینیم رو بهشون بگیم تا شاید به خودشون بیان ودرستش کنند!

تا حالا چنددفعه اصلا بهش فکر کردیم که باید این کارو بکنیم یانه...!



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 16:3 توسط A/KH| |
برچسب ها: همش ادعا و دیوار چین و ازین جور حرفا

سلام

یک جورایی دلم گرفته عید امسال...

انگارکه اصلا نمیخواد عید بشه...

تو خیابون رو که میبینم همه به تکاپو افتادند و دارن یک تنه فقط میخرند...

انگار که اصلا فاطمیه ای در کار نیست....!




ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 14:30 توسط A/KH| |
برچسب ها: عیــــــــــــد امســــــــــــــال

     


رهنمودی کوتاه از آیت الله بهجت (ره) 



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 17:0 توسط A/KH| |
برچسب ها: جناب عشق


چقدرزندگی زیباست وقتی که ؛ به آنچه می دانیم و حرفش را می زنیم عمل کنیم!


چقدرزندگی زیباست وقتی که ؛ بیاییم با همدیگه مسابقه بذاریم و بیشتر رنگ و بوی قرآنی بگیریم .

چقدرزندگی زیباست وقتی که ؛ بیاییم اخلاقمون رو  ، رفتارمون رو  ، کلاممون رو اصلاح کنیم ..........



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 13:50 توسط A/KH| |
برچسب ها: زندگی اینطور زیباست

چه قدر خنده داره

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی ۹۰ دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چه قدر خنده داره

که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد......



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 14:5 توسط A/KH| |
برچسب ها: خداییش خنده داره

داشتم یک اهنگی رو از یک خواننده ای  گوش میکردم (به قول بچه ها تو تاکسی بودم).

بین جملاتش چندتا حرفش خیلی به دلم نشست و منو عجیب به فکر فرو برد ...

بعداز چند دقیقه فکر کردن به یک سری از نتایج رسیدم که حالا براتون میگم که فکر و جملات چی بوده شاید با دیدن جملات  و دیدن کلماتی که منو به فکر برد شما رفقا رو مثل من به فکر ببره و شایدم نتیجه ای داشت باشه ...

خیلی سرتون رو به درد نمیارم پس میگم:

در شعری که این بنده خدا داشت میخوند خطاب به خداوند فرمود:

 نگاه نکن به جرم من نگاه بکن به کرمت...!

من با شنیدن این جمله به فکر فرو رفتم ...

با خودم فکر کردم که همین جمله رو میشه درباره انسان ها به کار برد !

یعنی بعضی از انسان ها که باهم به مشگل میخورند سره این جمله چه قدر راحت میشه همدیگرو ببخشند البته گفتم که بستگی داره به کرم هرکس که به جرمی که طرف مقابل انجام داده است نگاه نکنه و سر این بزرگی و عطوفتش اورا ببخشد...!

الان به دورو ور خودمون که خوب نگاه کنیم میبینیم که شاید با چند نفری مشگل داشته باشیم ....

پس چه خوب است به این جمله خوب دقیق بشیم و بگذریم از جرم و خبط طرفمون...

خداییش من دیدم توی این شعر از خدا طلب بخشش داره و با خودم گفتم خدا با این عزمتش میبخشه ما انسان ها چیکاره هستیم که نبخشیم!!!

پس بران شدم که کدورت هارو کنار بذارم و همه رو ببخشم و واگذار کنمشون به خدا...

و تصمیم گرفتم این مطلب رو داخل بلاگم بذارم تا امر به معروف و نهی از منکر کرده باشم ...

امیدوارم همه با دیدن این جمله به فکر فرو بروند و کاری را که باید انجام بدن انجام بدن...


نگاه نکن به جرم من نگاه بکن به کرمت...!

رفقا برایم دعا کنید...

یاحسین


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 21:25 توسط A/KH| |
برچسب ها: هرچی که کرمته

 

وقتی این جمله رو روی این عکس دیدم دلم سوخت...

تصمیم گرفتم جوره دیگری بنویسم...!

پس مینویسم با یک خاطره:

روزی برای خرید یک سری از اقلام در مغازه ای اشنا رفتم و گفتم من دوست فلانی هستم او با تعجب یک نگاهی کرد به من و از من پرسید تو چیکاره هستی ؟

من سرم را بالا کردم و دستانم را مشت کردم و در حالی که در چشمانش خیره شده بودم بهش با صدای بلند گفتم بسیجی هستم و افتخارم میکنم...

او سرش را انداخت پایین و از پرسیدن این سوال شرمنده شد...

و به سرعت زیاد و تخفیف کارم را راه انداخت و من رفتم...

ولی بعضی از رفقا را میبینم که انگار دیگه همچین اسمی برایشان معنی ندارد در حالی که در همان لباس مشغول خدمتند...!

برایم سوالی پیش امد که چه بر سر این رفقا امده است!؟

چرا در همین لباس های خدمت به دیگران کارهای ناشایست میکنند که حق این لباس نیست و ارزش این لباس رو میاره پایین...

رفقا نامردی ما هرچه داریم از صدقه سر این شهداست...

یادمان رفته بسیجی را به کی میگفتن و کارش چی بوده...

گاهی وقتا که ما مشهدیا حرم میریم لازمه که توسل بگیریم و کمی زیارت اندیشه داشته باشیم...

فکر کنیم به کارهایمان و حرف هایمان ...

رفقا خداییش که من نمیدانم چه طوری در چشمای این شهدا نگاه کنم...

میترسم نتوانم جوابشان را بدم ....

این روز ها حال و هوای راهیان میاد...

دلم تنگ شده برایش امیدوارم که سال تحویل پیششان باشم...

 بیاید باهم یک قول به شهدا بدهیم که دیگر پا روی ارزش هایمان نگذاریم...

در ادامه مطلب چندتا عکس از راهیان گذاشته ام حتما نگاه کنید تا زنده بشه خاطرات و یاداوری بشه ارزش هایمان...!

 



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 17:53 توسط A/KH| |
برچسب ها: شرمنده ایم شهدا

خیلی واضح و بدون مقدمه براتون شرح میدم:

چند وقتیه کسایی با نام های مستعار وارد بلاگ های من و رفقا میشه و هرچرتی که میخواد مینویسه...

باید خدمت این دشمن عزیز عرض کنم که اگر حرفی برای گفتن داره و مشگلی با من و یا هرکی که داره بیاد رو در رو صحبت کنه چرا از فضای مجازی...!

خوب دلیل این دوستان یک کلمه بیشتر نیست !

ترس!

این جور ادم ها از من وامثال من ترس دارند و وجودش رو ندارند حرفاشون رو چشم تو چشم بگن...

خدمت این دشمنان عزیز عرض کنم که بدون ترس اگر مشگلی از ماست بیاند بگند و عاقلانه حلش کنیم!

نه این که مثل ادم های ترسو و بی وجود از فضای مجازی حرف های زشتشون رو بگند! ای کاش حالا واقعا انتقاد میکردن ولی متاسفانه فقط از حرف زدن فحش یاد گرفتن...

باید به این دشمن عزیز عرض کنم که فحش دلیل کسانی هست که حق ندارند...

اقایی که اسم خودت گذاشتی (...) اگر وجودشو داری بیا رودرو بهم همین چرت پرتایی که نظر دادی رو بگو...

و باید بگم به تمام حرفایی که این جا تو این بلاگ میزنم به طرز عجیبی خودم رعایتشون میکنم!

غیر از این هست بیا قانعم کن!

خیلی خوش حالم که دشمنانم وجود رو در رو شدن با من را ندارند...

التماس دعا

یاعلی مدد

 


نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 1:21 توسط A/KH| |
برچسب ها: توجه اطــــــــــــــلاعــــــــــــــیه

اه خدا چه قدر سخته این ندا!

و چه واضح به گوش میرسد...!

و به چه راحتی پشت گوش میاندازیم...!

و چه راحت تر به تو درباره کارت که وظیفه ای است مهم بی احترامی و نا مهربانی میکنند ...!

انگار که اصلا وجود نداشته ای ....

چه قدر سخته رفیقایی که به هم اینجور نزدیک بودن و به همین راحتی و سستی از هم جدا شدند و به راحتی به تو میگویند ادم فروش!!!

 اخه نامردا... 

بی معرفتا...

اگر این کارو نکنکم وظیفم چی میشه...؟

ما اگر دوستی هم باهم پیدا کرده ایم سر همین مسئولیت بوده ! حالا انتظار داری همین مسئولیت رو بفروشم ...!

به چه قیمتی ؟!

به قیمت ریختن مجموعه ای ازهم؟!

خداییش اگه ببینی یک جایی ۲۰ نفر دارن میکشند و اگر تو تنها رفیقت نه اصلا برادرت باشه و بگند این ۲۰ نفر حاضریم با برادرت عوض کنی تو واقعا نمیدی؟!

جون ۲۰ نفر مهمه یا ۱نفر؟؟؟؟

بابا نامسلمونا منم همین کارو کردم من حاضرم عزیزترین کسم رو بدم ولی شاهد مرگ ۲۰ نفر نباشم!

کجا داریم میریم به این سرعت ؟

چندتای ما میدونیم الان تو این شرایط وظیفمون چیه؟

چندتای ما فهمیدیم وظیفمون چی بوده و بهش عمل کردیم و پارتی بازی هم نکردیم...؟

 اقا من که نمیگم خودم مشگل نداشتم!

داشتم اقاجان داشتم شاید اصلا بدترشم داشتم...

ولی من راه درست را پیدا کردم دارم تو راهم حرکت میکنم حالا سر این راه هر موانعی که میخواد باشه !

شاید این راه منجر به این بشه که خیلیا رو از دست بدم شایدم خیلیا رو به دست بیارم...!

ولی هرچی باشه ارزش این کارو داره...

ماها چه قدر میخوایم بچه گانه فکر کنیم و چه قدر میخوایم دنبال مقصر بگردیم چرا کمی چشم هایمان را به خودمان نمیدوزیم...!

چرا فکر نمیکنیم کاره خودمان اشتباه است و همش میخواهیم به دیگران انگی بچسبانیم...

این وضعیت تا کی ادامه خواهد داشت...

پس شهدا چه میشوند!؟

مگر نه این است که ما خودمان را به ان ها داریم شباهت میدهیم...؟

واقعا شهدا این شکلی بودن؟؟؟؟

اون ها حرف و عملشون یکی نبود!

اون هاهم به وظیفه که میرسیدن پارتی بازی میکردن!

به خدا میترسم که وقتی از دنیا رفتم جواب این شهدا رو چه باید بدم...

یعنی اونجا کارهایم را قبول میکنم و اعتراف میکنم یا چشم به چشمانشان میگذارم و کارهای اشتباه را به گردن کسی میاندازم!

شهدا من کارهایی رو که کردم قبول میکنم ولی من عوض شده ام و میخواهم جبران کنم...

پس فرصتی به من دهید تا جبران کنم ...

وقتشه دست از پارتی بازی برداریم و وظیفمان را درست انجام دهیم و اصلا و به هیچ عنوان دنبال نتیجه اش نباشیم...

نتیچه را باید سپرد به کسی دیگر...

و در اخر:          

در جاده انقلاب رو تابلو نوشته:جاده لغزنده است دشمنان مشغول کارندبا احتیاط برانید با دنده لج حرکت نکنیدسبقت ممنوع دیر رسیدن به پست مقام بهتر از هرگز نرسیدن به امام است حداکثر سرعت بیشتر از سرعت ولایت فقیه نباشداگر پشتیبان ولایت فقیه نیستد حداقل کمربند دشمنان را نبندید با وضو وارد شوید این جاده مطهر به خون شهداست...


نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 19:21 توسط A/KH| |
برچسب ها: وظایف

دلم گرفته ای خدا ...

دلم میخواد گاهی وقتا زیاد گریه کنم ولی بعضی وقتا این غرور... نمیذاره این کارو انجام بدم تا بلکه تخلیه بشم...

و دردها واشک هایم همین طور جمع میشود و در اخر این سد میشکند و واقعا نمیدونم که چه اتفاقی بعدش می افتد...!

گاهی وقتا نمیدانم باید به چه کسی اعتماد کنم و حداقل براش یکمی درد دل کنم و سنگ صبورم باشه همیشه ازین میترسم که طرف مقابلم منو وارد یک بازی پست نکرده باشه و از حرفایم سوءاستفاده نکنه...

همیشه به هرکس اعتماد کردم بعد از چندی فهمیدم که اشتباه کردم و فقط طرف مقابل برای هدفی با دستوری با من رفاقت کرده...

همیشه دلم میخواست به تعداد رفیقایی که دارم سگ داشته باشم حداقلش این که اگر دست نوازشتو بر روی سرش بکشی و غذاتو باهاش تقسیم کنی دیگه گازت نمیگیره....!

ولی رفقای الان گربه صفتند کل غذاتم بهش بدی اخرشم گازت میگیره و ازت دزدی احساسات میکنه که حقیقتا کار پستی و تازه میپرسی تو این کارو کردی یا نه رسما تو چشات نگاه میکنه و بهت دروغ میگه ...

اخه ادم چی بگه ...؟

شورشو دراوردن...

گاهی وقتا انقدر احساس تنهایی میکنی که حاضری حتی با منگل ترین رفیقت ساعاتی رو بگذرونی...

از نظرمن این جمله خنده دارترین و غمگین ترین معنی رو میده...

یعنی قراراست اون دنیا هم به اندازه همین دنیا تنها باشم!!!

ولی تنهایی هم عالمی داره....

و در اخر هم:

چنان تنهایی وحشتناکی احساس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد تنها چیزی که جلویم را گرفت این بود که من در مرگ تنها تر از زندگی خواهم بود....

گفته ی ژان پل سارتر


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 17:50 توسط A/KH| |
برچسب ها: درد تنهایی

در زمان قدیم به افرادی که خوش رفتار بودند و بدون هیچ اجر مزدی به دیگران کمک میکردن میگفتند جوانمرد!

اونها افرادی مهربان و قابل اطمینان بودند یعنی حتی اگر افراد جامعه مخصوصا پیرها نیاز به کمک داشتند از کسایی با این مشخصات که بهشون میگفتد جوانمرد استفاده میکردند!

حتی جوانمردها نگفته کمک میکردند از روی اخلاص و برای خدا ...

اما در طی این روزگار اسم اونها به بسیجی  عوض شد و اونها رو بسیجی صدا میزنن...!

ولی یک تفاوت زیادی الان هست !

اونم اینه که فقط اسمش به اون افراد رسیده نه خصوصیت های خوبی که داشته اند...

زمان حال این طور شده که دارن کم کم به بسیجی یک اسم دیگه ای میدن ...!

که کلمه جالبی نیست و حقیقتا شایسته انسان های بسیجی نیست...

ادم هایی باعث این کار شدن که حقیقتا لیاقت بسیجی بودن رو ندارن...

حالا چه دونسته و چه ندونسته کارهای بیخودی کردن که خلاف مقررات و فوانین...

کارهایی که از گفتنش معذورم...

و همین امر باعث شده که اسم بسیجی عوض بشه و هرکی میخواد بسیجی بشه یا هست باعث مسخره شدن قرار بگیره و بین بقیه متفاوت بشه و افراد جامعه اون رو به شکل دیگه ای ببینند و به جای این که احساس ارامش کنند بیشتر احساس ترس و وحشت میکنند و از دستشون فرار میکنند یعنی کلا دوست ندارن به پست این جور ادم ها بخورند !!!!

کسایی که به اسم بسیج بسیجی وارد میشن و هر غلطی که میخوان انجام میدن...!

دیگه اخلاص داشتن از بینشون خیلی کم شده ...

دیگه کمتر افرادی خصوصیات جوانمردهارو دارن...

جوانمردهای واقعی کسایی بودن که سال های پیش برای دفاع از کشورشون جون خودشون رو تقدیم کردن...

ولی بعضی از بسیجی های الان با این کار ها فقط اوضاع رو بدتر میکند و باعث میشن که بقیه افرا دیدشون نسبت به بسیج و بسجی عوض بشه...!

امیدوارم اگر این بسیجی ها قابل هدایت هستن هدایت بشن اگر نه که خدا از روی زمین برشون داره...

خدایا مارو جزء بسجی های واقعی قرار بده...

ودر اخر :

                                                  بسیج لشگر مخلص خداست


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 19:10 توسط A/KH| |
برچسب ها: بسیجی و جوانمردی

نکاتی که اینجا مینویسم به زبان اوردنش واسم خیلی سخته پس تصمیم گرفتم اینجا راحت تر بنویسم...

برای زحماتی که برایم کشیدین کمال تشکر دارم .

زحماتی که قطعا قابل جبران نیست...!

زحماتی که شاید از نظر شما برای من قابل درک نباشه...

ولی من درک میکنم به خاطر همین از زحمات شما سپاس گزاری میکنم پدر مادر عزیزم...

شایدفکر کنید دوست داشتن شما کار مشگلی هست ولی نه این طور هاهم نیست...

گاهی وقتا  شاید  اون طوری  که شما  دوست دارید  نباشم ولی دلیل  بر این نیست که ادم بدی هستم...!

پس اگر خدایی نکرده  کاری بر خلاف میل شما انجام دادم مرا ببخشید و بر بد بودنم نزارین...

شماها بر گردن ما حق دارین  و پس دادن این حق به شما  خیلی سنگینن تراز اونی که بتونم فکرشو بکنم،پس لطفا ،خواهشا حلالمون کنید...

و بعداز شما میخوام از کسایی که کمکم کردن و چیزهایی زیادی به من اموختم سپاس گزاری  کنم.

فرماندهان و رفقای با وفا و تمام کسانی که به من چیزهای زیادی اموخته اند و من نمیدونم  چه طور ازشون تشکر کنم و امیدوارم که این عمل ادامه پیدا کنه ...

و خیلی از زنده یاد شهید یاسر حکیمی تشکر میکنم و حقیقتا خیلی دوستش دارم و مدیون اون هستم چون اون باعث شد مسیر زندگیم به طرز جالبی عوض بشه و در اخرهم میخواهم از پروردگار خودم تشکر و سپاس گزاری فراوان و مخصوصی کنم که من دارای این همه نعمت هستم و پادر راهی گذاشتم که شهدا ان را دوست دارند....

خدای من خیلی دوستت دارم ....

ازت خواهش میکنم همچنان هوای من را داشته باشی و من را هرچه زودتر به ارزویم برسانی ....... 


نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 16:34 توسط A/KH| |
برچسب ها: برای همه چی ممنونم

اه خدای من دلم گرفته سرم درد میکنه ...

گاهی اوقات سرم از درد به یاد کودکی هایم می افتد و گاهی وقتاهم در تخیلش در اوج زندگی یاد روزهای اینده  و گاهی  وقتاهم،نمیدانم....

نمیدانم خدا،ما چرا قدر این لحظات را نداشتیم لحظاتی که مثل یک چویبار پراز خروشان که از یک جوب کوچکی رد میشود ،میگذرد و قدرش را نمیفهمیم و چندی بعد که بالغ تر شده ایم و به مسائل قدیمی عاقلانه تر مینگریم میفهمیم که ان لحظات ،لحظات مهمی بوده و چگونه به این راحتی از ان اب ننوشیدیم با این حال که خیلی تشنه بودیم ....!

ولی افسوس ازین که حال هم ازاین لحظات هست و قطعا در اینده ای نه چندان دور به این لحظات مینگریم و به لحظات قبل تر از ان و باز هم قدر ان لحظه را نمیفهمیم نمیفهمیم نمیفهمیم تا روزی که لحظه مرگمان فرا میرسد و بعد یک نگاهی به برگه امتحانمان میاندازیم و نیش خندی  میزنیم و افسوس و دوباره افسوس و بعد چشمهایمان را برای همیشه میبندیم.....

 

نمیدانم خدا این چند وقت ذهنم میچرخد و یا به قول تهرانی ها دور دور میزند !

لحظه ای به این سو می اید و لحظه ای به سوی دگر و لحظه ای در تخیل ولحظه ای دنیا را سیر میکند...!

نمیدانم چرا این طور است که این فکرم گاهی وقتا این کلمات زیبا را از کجا می اورد و گاهی دیگر مغزم را از خیال های بی خود و فکرهای الکی متلاشی میکند...!

اه خدای من دلم گرفته ...

دلم گرفته از سفری که در پیش داشتم و قسمتم نشد ...

دلم گرفته از رفقای با ادعا ولی بی معرفت...

رفقایی که از شرافت بویی نبردن  و ادعای شرافت میکنند...

کسایی که عکسشان بر دیوار اتاقم اویزان هست....

کسایی که ادعا دارن تا اخرین لحظه تو بدترین شرایط هستن ولی با کوچکترین فشار پرهای خود را باز میکنند و پرواز میکنند!

انگار که گویی غذایه دیگری دیده اند و به سوی او شتابان میفرازند ....

اه خدای من نمیدانم...

نمیدانم توی این دنیای کوچیک و بزرگ به چه کسی باید دل ببندم!                                          

عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری                  

                                                                    دل به هرکس دادام او زد به قلبم خنجری

    من سخاوت دیده ام دل را به هرکس میدهم    

                                                                   شرم دارم پس بگیرم ان چرا بخشیده ام

اری خدا سخاوت از نظر من این است .

جوره دیگریست تعریف کن!

نمیدانم چرا دنیا اینجور بازی میکنه انگار که خودش  هم درون این بازی گم شده است ولی طوری رفتار میکند که انگار او دارد بازی را اداره میکند ولی این طورهاهم نیست اگر از دید دیگری بهش نگاه کنی میفهمی که خودش هم دربازی مسخره اش گم شده است....

و در اخر:

                                ادم اخر دنیاست بخند                        

                                                                            ادمک مرگ همین جاست بخند

                            دست خطی که تو را عاشق کرد              

                                                                              شوخی کاغذی ماست بخند                

                                 ادمک خر نشوی گریه کنی   

                                                                                کل دنیا سراب است بخند

                           ان خدایی که بزرگش خواندی     

                                                                             بخدا مثل توتنهاست بخند        

                    

                       


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 16:49 توسط A/KH| |
برچسب ها: قکرهای زیاد

نمیدونم چطوری و با چه زبونی از شما عذر خواهی کنم شهدا...

یعنی اگر شما ها الان اینجا بودین من چطوری تو چشم هایتان نگاه میکردم ...!

اره واقعا تاسف میخورم برای خودم و بقیه ادم ها که واقعا شما با عشق به وطن و از همه مهم تر حفظ وطن جان خود را مثل امام حسین کف دستتون گذاشتین و به سمت خاکریز های عراقی رفتید و با عشق و علاقه زیاد جان خود را دو دستی تقدیم کردید تا الان بتوانیم نفس راحت بکشیم وازادانه در کشور راه برویم...

دمتون گرم شهدا خداییش مرد بودین اما حالا که نوبت ما رسیده چی...؟

الان من و جوونای دیگه داریم طوره دیگه ای جواب شما ها را میدیم که اصلا در ....

به خدا نمیدونم من از درد زیاد، دست به قلم گرفته ام ...

نمیدونم این همه درد رو چطوری و به کی بگم؟

چقدر ماها به شماها قول دادیم و باز عهد شکستیم...

اخه شهدا ،شما مقامتون جای خدا خیلی بالاست پس چرا دست هایمان را محکم نمیگیرید؟؟؟

شاید ما دست هایمان را محکم از دستتان میکشیم!!!

اخه شهدا برای کی خون دادین واسه ما ها!

ماها که حتی نمیتونیم سر یک عهد ساده باشیم !!!

شماها رفتید واسه ناموستون خون دادین که حجابشون از دست نره ولی الان مردای ما غیرت رها کردن و در حال حاضر اگر کسی محجبه باشه بهش میگن امل!!!

اخه به کی بگم حرف دلم رو؟؟؟

قبلنا بوی شما بود توی این سرزمین ولی حالا دیگه نیست...

 قبلنا با بوی شماها قوت میگرفتیم ولی حالا داریم با بوی این جماعت قوت قلب از دست میدیم!

 مطئنم اگر شماها میدونستید که اینده این طور خواهد شد اصلا  خون خودتون رو برای ما هدر نمیدادین ........

واقعا شرمنده ام از رویتون شهدا ...

فقط مارو حلال کنید شهدا


نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 21:8 توسط A/KH| |
برچسب ها: شرمندگی

عجیب است تا اسم این کلمه میاد همه بوی خیانت و نامردی به مشامشون میخوره همه با خودشون فکر میکنند و اگر همچین مسئله ای برایشان پیش اومده باشه به اون فکر میکنند ...!

اره واقعا کلمه ای است که باید خیلی از انسان ها به خاطر کارهایشان به فکر قرو بروند و در اخر به عمل اشتباه خودشون پی ببرند و ایشالله ان را اصلاح کنند...

اخه من نمیدونم چرا به چه دلیل این کاره بی خود را میکنند چرا الکی دیگران را به کارهای نکرده متهم میکنند!!!

حالا اگر از اون ها دلیل این کارشون رو بپرسی میگن برای تلافی اون روز ...

اخه چقدر ادم میتونه بی انصاف باشه به کاری که به صلاح خودش است چون دوستار اون بودیم میگه نامردی و حال میخواهد مثلا با این کار تلافی بکنه...

اخه نامرد حداقل کاره کرده نه نکرده ...

خیلی بده که ادم این حس (تلافی ) رو داشته باشه چرا یک جور دیگه ادم جواب این کار رو نمی ده...!

خدا بهتر خوشش میاد نسبت به اون کار تازه با این که باید انسان فروتن و خاشع باشه ولی در مورد بعضی افراد این  بهتره...

خلاصه کلام داداش :

گرمانده ام خموش خدا داند دلم

 


نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 10:32 توسط A/KH| |
برچسب ها: پاپوشـــــــــــ

ای از دست این ادم های پر ادعا و متکبر

چه قدر دلم میخواد با این جور ادما دسته پنجه نرم کنم ....

چنان بر زمین بکوبمش که دیگر هوس این جور کارها نکنه

اه که خیلی میخواهم این کارا بکنم ولی اسلام دست پایه من رو بسته

ادم هایی که نمیدوتتد دارن چیکار میکنند و روزی متوجه این اشتباه شون میشن که خیلی دیر شده...

ادم هایی که لیاقته اون جایی رو ندارن که دارن کار میکنن

ادم هایی که باید اسمشون جاسوس دوجانبه باشه نه اسم امامان و ائمه

خدایا اگر هدایت میشن هدایتشون کن وگرنه از زمین ورشون دار...

خدایا کاری کن که وضع حاضر بدتر از این نشه

خدایا جمش کن دوست ندارن بیام وسط گود چون من بخشندگی تورو ندارم  میترسم این وسط یکی یک کاریش بشه ...

پس...

به امید تو ای ارحم راحمین...


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 22:5 توسط A/KH| |

اه خدای من دلم گرفته ...

از این همه نگاه های دروغ و از این همه بی نگاهی ....!

خدا چرا به هرکسی لطفی میکنی فکر میکنند از سر وظیفه است و چون اینطور فکر میکند دستور میدهند ....!!!

چقدر زشته که ادما بخوان اینطور رفتار کنند و تازه در مقابل هم انتظار داشته باشند !

حقیقتا امروز برایم روزه سنگینیه و در مغزم افکار زیادی می اید و دور میزند ...

امروز روزی هست که روز های مهمی از زندگیم باهم ادقام شده است .

نمیدانم َاز یک طرف ناراحتم و از طرف دیگر خوش حالم ...

امروز روزی هست که میفهمم دوستاران واقعی  کیا هستن و همین طور ادم های پرادعا اما بی معرفت...

کسایی که دم از معرفت میزنن و فقط ادعاست

دلم میخواهد امروز خدا این هدیه را به من بدهد (شهادت)

اه که چه ارزوییست و چقدر دلم میخواهد به این هدیه گرانبها برسم و راحت بشوم.

دیگر توان ماندن برای نمانده است و حالی برای حرکت ....

خسته شدم از بس که مردم ...

خسته شدم بسکه به چشم های ادما چشم دوختم ...

فکرم کار نمیکند دستانم سرد شده است و انگشتانم دیگر بر صفحه کلید راه نمیروند ...

و گوشم دیگر صدای این مردم را نمیشنود و پاهایم دیگر مرا همراهی نمیکنندو از همه بدتر چشم هایم دیگر برای من کار نمیکنند .......!!!

اه خدای من دیگر برایم تحملی نمانده است پس گوشه ای چشمی به من کن و هدیه ای که انتظارش را میکشم را به من بده....

به امید این ارزو و ان هدیه از طرف تو میمانم...


نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 17:5 توسط A/KH| |
برچسب ها: روزهای انتظارم

اسم حساسی و حواس بقیه رو به خودش جلب میکنه و باعث میشه فکر همه رو به جای دیگه ای ببره...

چه قدر بدم میاد از ادمهایی که این کارند.

ادم باید همیشه رو راست و باشه و از کسی نترسه ...

اقا مگه راست گفتن حقیقت بده تازه خیلی از مسائل هم روشن میشه!

امروزه همه یک جورایی دورو شدن در عین حال باتو هستن ودرباطن با کسه دیگه ای !!!

یادش بخیر قدیما رفیقا چه قدر میمردن برای هم و چقدر دوست داشتن مشگل از کاره رفیقشون باز کنند اما حالا چی ؟!!!

هر کسی یکی دیگه رو دوست داره و میخواد با اون باشه و همین کار باعث میشه که به بقیه ظلم کنه و بهشون پا بزنه....

عجب دنیایی شده مردم به جای اینکه کمک هم دیگه کنند تازه روی زخم همدیگه هم نمک میپاشن!

اخه یکی نیست بگه بنده ی خدا تو یکی رو دوست داری خوب برو پیش همون دیگه چرا رو احساسات بقیه پا میزاری ...!

ادم با یک نفر باشه و هوای همون هم بیشتر داشته باشه خیلی بهتر است از این که با چند نفر باشه ولی هوای هیچکدومشون رو نداشته باشه ....

و بدی این چندنفرهم اینه که باید هر دفه برای هرکدومشون نقش بهترین دوست رو بازی کنی ...

خند داره اخه نمیشه که هم خرو داشت هم خرما رو !!!!

داداش من با یکی باش ...

نمیدونم چرا اینطوری اگر هم بهشون بگی تازه ناراحت هم میشن و میگن این طوری صحبت نکن !!!!

نمیدونم به خدا هدفشون ازین کارا چیه ؟

شاید کم بود محبت دارن !

شاید دوست دارن با احساسات بقیه بازی کنن!

نمیدونم واقعا ....

اه خدایا من برای اینکه خیالم از دسته این دورویی ها راحت بشه از همه رفیقای نزدیکم دور شدم تا کسانی که واقعا خواستار من هستن نزدیک من شودند نه هرکس نا کسی که از راه رسد  ...

و مطمئن هستم که رفقای من از دستم ناراحتن ولی امیدوارم که مرا ببخشن و حداقل رفتارشان را عوض کنند تا دیگرا گرفتار این جور مسائل نشوند ....

خدایا اینک من تنها هستم و خسته شدم از این همه درد وخودم را برای تو اماده کرده ام و منتظرم که تو مرا به سوی خودت فرا بخوانی و من با اشتیاق فراوان دعوتت را لبیک گویم .....


نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 3:38 توسط A/KH| |
برچسب ها: دورویی‘ نامردی

 

خسته ام ازین زمونه ازین دنیا که حالم را به هر جور شده میگیره ...

نمیدونم خدا قسمت چیست؟

باید ماند یا رفت؟

ماندن چطور ؟

رفتن چه طور؟

خدایا تو که حالم را بهتر از همه درک میکنی پس چرا کمکم نمیکنی !!!

مگه من چقدر طاقت دارم ؟

چه قدر دیگه باید این عذاب را تحمل کنم ؟ خدایا اگر اشتباهی کردم به من بگو تا درستش کنم ولی دیگه نزار که من این عذاب رو بکشم ...

خیلی خسته شدم دلم میخواد سنگ صبوری پیدا کنم و تا میتونم گریه کنم تا بلکه اون برام کاری بکنه ...

متاسفانه دوستانی دارم که جز خودشان و عیش نوششان هیچ چیزه دیگه ای نمیبینند و تازه نمک روی این زخم لعنتی هم میریزن و چه بددردی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن....

تازه بدتر از همه این ها این که کاره اشتباهش رو قبول نمیکنه و در مقابل انتظار داره ما اون رو درکش کنیم...

اخه یک طرفه که نمیشه داداش من...

این جاده دوبانده است از یک طرف باید بیای و از طرف دیگه هم باید برگردی ...

این خیابون ورود ممنوع نباید بری اگه رفتی پلیس جریمت میکنه ها .....................................

حالا ما گفته باشیم ...!

خدایا اول از همه نیتم را خالص کن و دوم راه خوب از بد را به من نشون بده.

خدایا این همه خستگی رو از من بگیر


نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 1:1 توسط A/KH| |
برچسب ها: خستگی ها

خوب همین طور که از اسم مشخصه یک سری کارهاست که بهش میگن خط قرمز و معمولا نباید از اون ها عبور کرد.

گاهی وقتا ادما ازین خط قرمز ها اطلاع ندارند و همیشه بعد از وقوع ماجرا میفهما که چیشده!

دقیقا مثل پلیس ها که بعد از ارتکاب جرم میرسن سره صحنه جرم!!!

بعدش میان و شروع میکنن به نظر دادن که اینجا اینطوری جرم اتفاق افتاده ...

اما چه فاییده؟

دارو پس از مرگ سهراب ...

انکار نمیکنم همیشه اینطور هم نیست!

ولی بلاخره این ها کارشون رو انجام میدن درست یا غلط.

ادمها هم همین طورند اول از خط قرمز عبور میکنند و بعد تازه متوجه ردشدنشون میشن.

هیچکس نیست که به انها تذکر بده و اون هارو از کارهاشون مطلع کنه و بعدازین که کار از کار گذشت بیان و بگن که تو این کارو اینجور انجام دادی و باید به این سمت سو میرفتی!

اما چه فاییده ! اون با این کارش فقط قضیه رو بدتر میکنه و هیچ کمکی به طرف نمیکنه....!

گاهی وقتا ما ادما تو همچین شرایطی میتونیم خیلی از ادما رو با خیلی از حرفای ساده از خودمون کنیم اما دریغ ازین که هیچ وقت نمیتونیم از مقام، منصب، غرور خودمون دست بکشیم !!!

افسوس که گاهی وقتا ادما به جای حرفای خوب چرت پرت میگن و همین باعث بدتر شدن قضیه میشه .

انجام دادن این حرفا کاره سختی نیست فقط کافی درباره این موضوعات کمی فکر کرد...

خدایا به من کمک کن و این قدرت را به من بده که از این خط قرمز ها عبور نکنم و باعث نشه که من از تو دور شم  و همچنین من را به سمت خودت هدایت کن...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 14:36 توسط A/KH| |
برچسب ها: خط قرمز

...شهادت به اسمان رفتن نیست به خود امدن است
ســـــــــــــوز درونـــــــــــــــــــ